اینجا از توییتر خیلی بهتره، بعید میدونم کسی بشناسه منو و یا قضاوتم کنه، همین که خیلی دیده نمیشه نوشته هام خودش عالیه.
منم عالی ام.
مدتهاست ولی که کسی بهم نگفته عالی، انگار اون اسم برای همون دوران بود و تموم شد و من هم باهاش مردمو تموم شدم.
اینجا از توییتر خیلی بهتره، بعید میدونم کسی بشناسه منو و یا قضاوتم کنه، همین که خیلی دیده نمیشه نوشته هام خودش عالیه.
منم عالی ام.
مدتهاست ولی که کسی بهم نگفته عالی، انگار اون اسم برای همون دوران بود و تموم شد و من هم باهاش مردمو تموم شدم.
اسمشو نمیشه گذاشت پیر شدن
موی سفید دیدن اولین بار واسه بیست سال پیش بود، ولی وقتی موی سفید آدم میریزه یه حال دیگهست، یه غمیه که خودت فقط میفهمی.
رفتیم اصفهان
بعد از مدتها یه سفر به مقصد غیر از شمال، دو سه روز حتی پیچ گاز رو هم روشن نکردم و این برای یه خانم خیلی لذت بخشه. غذا پختن رو راستش خیلی دوست ندارم، یعنی نمیدونم زورم میاد.
اما خب شکر خداکه دست پختم خوبه، یعنی میگن که خوبه.
اینجا نوشتم که یادم بمونه فلان سال فلانجا رفتم.
بس که حافظه ام رو به زواله
امشب به یاد اون موجودی که حدود ۲۰ سال پیش توی درس هوش مصنوعی خونده بودمش افتادم، هرچی فکر کردم اسمش یادم نیومد، از چت جیپیتی پرسیدم اون هم با اطلاعات ناقص من نتونست کمکم کنه.
تا رسیدم به ایمیل های مربوط به اون زمان که گودر داشت بسته میشد و بعدم گوگل باز بود و ای بابا که غرق شدم توی اون سالها.
عاقبت رسیدم به کامنتای بلاگم، بلاگ قبلیم البته که یه عالمه کامنت داشته از آدمایی که اصلا یادم نیست کیا بودن. اون بلاگم هم انگار پاک شده و الان با اون آدرس شده پیج یه اجنبی.
ولی اینیکی هست، با پست های هرچند سال یکبار و فاصله دار.
نشستم به خوندن همونها. چقدرعجیبه که گذشته اینجوری میخوره توی صورت آدم.
نوشتن خیلی عجیبه، موندگار کردن احساسات هم خوبه هم ترسناک.
چه روزهایی که ننوشتم و فراموش شده، و جالب اینکه از اون موجودی که دنبالش میگشتم یه پست پیدا کردم و اسمش رو فهمیدم. ومپوز هوش مصنوعی.
بالاخره این بلاگ یه خاصیتی داشت بعد از سالها اومدم سراغش و نوشتم.
دوباره سلام